تبليغاتX
روزى دیگر

روزى دیگر

شخصی و زندگی روزمره

امروز روز مهمی برای خانمهای ایران بود.

برای مادران و همسران و دختران روز مبارکی بود.

روزتون مبارک.

چندین سال قبل مادرم بخاطر من اشکها ریخت در تنهایی هاش و به من حرفهاهای زد از سر دلسوزی اما من همه حرفهاش رو به منظور می گرفتم و فکر می کردم که حرفهاش از سر دلسوزی نیست و داره به من حرفهای نیش دار میزنه .

امروز که به گذشته نگاه می کنم .می بینم که من همه حرفهای مادرم رو به قصد و منظور برداشت می کردم  و او چه صبورانه دوست داشن اش رو به من نشان می داد و من درک نمی کردم.الان می خوام اعتراف کنم که اگر مادرم نبود من نمی دونم الان کجا بودم و چه وضعیت داشتم و حال و روزم چی بود.

می دونم که شاید هیچ وقت مادرم از این وبلاگ با خبر نشه اما می خوام صادقانه ازش در اینجا تشکر کنم و بگم مادرم من هیچ وقت محبت ات رو نمی تونم جبران کنم.تو منو نجات دادی و نگذاشتی که در وادی نامعلومی که سرانجامی جز پشیمانی و تلخی و سیاهی نداشت وارد شم و الان خوشحالم که من  حرفهای اونروزها رو می فهمم و ناراحتی هات رو درک می کنم.

فقط اینو می گم که مادر آدم هیچ وقت دشمن نیست.

خدا سایه همه پدر و مادرها رو بالا سرمون نگه داره.

پ ن :این روز رو به همسرم هم تبریک گفتم و از اونم برای مهربانی ها و گذشت هاش تشکر کردم نیایین بگین چرا فقط در مورد مادر نوشتم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 23:9  توسط محسن  | 

سلام

از تبریکات همتون واقعا ممنونم و دست همگی تون رو به گرمی محبت خودتون می فشارم.

این روزا سرم خیلی خیلی شلوغه توی کارم و کمتر فرصت اتصال به دنیای اینتر نت رو دارم.

این مسابقات یو رو ۲۰۰۸ هم که دیگه وقت نمی زاره و امشب امیدوارم که تیم مورد علاقه ام ببره.هر چند اسپانیا رو هم دوست دارم اما ایتالیا یه چیز دیگه است.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 22:8  توسط محسن  | 

14 خرداد تولدم بود.34 ساله شدم.

امسال تولدم با همه تولدهای سالهای عمرم فرق داشت.
امسال همه تنهایی های سالهای قبل رو دور ریخته بودم.


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 14:31  توسط محسن  | 

راستی اگه ایران نفت نداشت ما وضع زندگیمون بهتر نبود؟

 

واقعا حالا که نفت به حدود ۱۲۰ دلار رسیده وضعمون بد تر از نفت ۷ دلاری سال ۸۰ نیست؟

تازگی ها دیدین که آشغال گردها و زباله خور ها زیاد شدن.

مسخره نکنین.

غروبها که خیابونها خلوت تر می شه وقتی دارین می رین خونه هاتون به تعداد زیاد حتما آدمهایی رو می بینین که توی این سطل بزرگها رو که کج می کنن تا دستشون به تهش برسه همه چی رو کول خودشون می کنن و می برن.

اونوقت آقای قالیباف سي میلیارد تومان (یعنی 000ر000ر000ر30 تومان به تعداد صفرهاش دقت کنیم که می شه با این عدد چه کارها که نکرد ).هدیه می دن به آدمهای لبنانی.

آخی!!!!

آدم دلش برای اون مردم لبنان می سوزه که اونوقت بچه هامون توی کپر درس می خونن و از اون وضع بخاری هاشون توی مدارس مسقف که هر ساله توی زمستون حتما یه خبر های بدی از آتش سوزی در اثر بخاری های غیر استاندارد می شنویم که بچه های گل پر پر می شن.

از وقتی یادمه همیشه به صرفه جویی تشویق شدیم.

این همه سد داشته باشیم که من شنیدم یکی از کشورهای اول توی خاورمیانه به لحاظ داشتن سد هستیم اونوقت بازم خشکسالی داریم.

این سدها روی چی زدن؟روی خاک؟جاده؟ و ...

راستی عربهای همسایه وضعشون توی این قیمت خوب نفت چطوره؟ اونا هم قیمت مواد غذایی شون زبیاد شده.

هفته قبل توی روزنامه دنیای اقتصاد خوندم که قیمت مسکن توی دو دهه اخیر به پایین ترین حد خودش در دنیا رسیده.اونوقت اینجا قیمت مسکن داره می ترکه.

ما ایرانی ها آدمهای تنبلی نیستیم اما به قول یکی از دوستان با این قیمت نفت ما دیگه نباید اصلا کار کنیم.(زهی خیال باطل)

توی بهار نفت ۱۲۰ دلاری چه نعمت خوبیه اما واقها چرا ما اینقدر بد بختیم.

چرا ما نمی تونیم از رفاه توی مملکت مون لذت ببریم.

پ ن :نمی دونم چرا اینها رو نوشتم.اما وقتی خانواده ای را در خ انقلاب حوالی فردوسی دیدم که تمام زندگیشون یه کهنه پاره است که روش دارن توی پیاده رو زندگی می کنن و پدر اونا (مادرشون رو ندیدم)تخم مرغ خام رو با لبه دیوار شکوند و توی دهان بچه اش ریخت و این شد شام اون دوسه تا بچه قدو نیم قدش ,دردم اومد که ما توی کجا داریم زندگی می کنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 9:20  توسط محسن  | 

دوش دیوانه شدم,عشق مرا دید و بگفت:
آمدم ,نعره مزن ,جامه مدر,هیچ مگو
گفتم:ای عشق ,من از چیز دگر می ترسم
گفت:آن چیز دگر نیست دگر,هیچ مگو


این پست مربوط به قبل است که نچسبونده بودمش به این دیوار مجازی

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 8:52  توسط محسن  | 

چند روز قبل یکی از اقوام همکاران فوت کرده بود و ایشون هم برای فاتحه ظرف حلوایی پخته بود و آورده بود .
و از آنجایی که من عاشق شیرینی جاتم از هر قسمی که می شه فکر کرد (از حبه قند گرفته تا کیک و شیرینی و عسل و آبنبات و شکلات  و نبات و الخ) در حد یک نعلبکی خوردم.
از ساعاتی بعد سنگینی حلوا در من اثر کرد و مرا واداشت به تناول قرص ضد تهوع و در آخر آنکه کار کشید به دکتر و درمانگاه و سرم و آمپول و قرص و در آخر استراحت در منزل.
چه شبی بود که با تبی سهمگین که هرچچی چشمو باز می کردم می دیدم صبح نشده و باورم داشت می شد که من صبح را نخواهم دید و خواهم مرد.
خواستم بگم که همه برای هم بهترین دعایی که می شه انجام بدیم این باشه که خدا سلامتی رو از آدم نگیره.
راستی خئا سلامتی رو می گیره؟یا خود آدم سلامتی رو بهش اهمیت نمی ده؟
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:22  توسط محسن  | 

شب تنها توی اتاقت خوابیدی و برای اینکه اتاقت گرم هست تی شرت ات رو در آوردی و تنت یه نموره عرق داره و توی خوابی و چون دیر خوابیدی و صبح هم می خوای زود بیدار شی  یه کم نگرانی که فردا دچار بی خوابی نشی در طی روز.
 ناگهان همونطور که دمرو خوابی یه چیزی روی شونه ات احساس می کنی که یه کم وجودش غریب و STRANGEهستش.با شتاب بلند می شی و می ایستی و برق رو روشن می کنی و هرچی می گردی چیزی نمی بینی.
مکث می کنی و یه دفعه یه سوسک بد ترکیب می بینی که داره از کنار رختخوابت رد می شه.
آخه خدایا این موجود کثافت و بد ترکیب و این کلونی میکروب سیار را دیگه برا چی آفریدی؟آخه وجودش به چه دردی می خوره الا مزاحمت و حمل میکروب.
شب تا ساعتی بعد بیداری و خواب از سرت می پره و فردا هم سر وقت نمی رسی!!!!!!!!!!.
پ. ن :هرکس در مورد مزایای سوسک چیزی می دونه که به چه دردی می خوره اعلام کنه که همه با خبر شیم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:7  توسط محسن  | 

همیشه هر کس از قسمت حرف می زد بهش توی دلم می خندیدم و می گفتم چه حرفهایی می زنن!!!!

حدود یکسالی می شه که اون که الان عاشق اش شدم رو می شناسم.اما اولا اصلا موضوع جدی نبود و رابطه مون در حد به آشنایی بوذ و اصلا توی حال و هوای عشق و دوست داشتن نبودم.کم کم نظرم بهش جلب شد و رابطه مون بهتر شد و هر چند اولش اصلا تحویل ام نمی گرفت .همه جوره از هر زاویه ای که می شد. موضوع رو بررسی کردم و  برای این موضوع وقت بیشتری گذاشتم و تصمیم گرفتم که باهاش ازدواج کنم و  موضوع رو با خانواده در میون گذاشتم و به اون پیشنهاد ازدواج دادم و خونواده اونم برای برگزاری مقدمات okدادن و   و نتیجه این شد که :

ماه قبل رفتم خواستگاری و چند روز پیش هم بله برون.
و بدین سان من در حال ازدواج می باشم.

در ضمن باید بگم که اگر کم میومدم اینجا عمده دلیلش این بود که مشغولیات ذهنی داشتم اما همونطوری که می دونین به همتون سر می زدم.

پیشاپیش از تبریکاتون ممنون هستم و ازتون می خوام که برام دعا کنین.

یا حق.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:4  توسط محسن  | 

هفته ای که گذشت هفته ای بسیار سنگین برام بود.
از طرفی اسباب کشی به خونه جدیدمون داشتیم و حسابی له شدم  و از طرفی هم کلاسهای پنجشنبه و جمعه که از صبح کله سحر تا بوق سگ طول می کشه داغونم کرده و اصلا مجال استراحت نداشتم .
دلیل اینکه کمتر هم اومدم سراغتون به دلیله که هنوز هم کاملا جابجا نشدیم و کامپوترم توی خونه وصل نشده و الانم از سر کار دارم این نوشته ها رو براتون می نویسم.
حسابی خسته ام.
تا حالا شده که از خستگی و کوفتگی دلتون بخواد بخوابین و با غلطک از روتون رد شن تا همه خستگی هاتون از تنتون بیاد بیرون.
من الان اون حال و دارم.
پ.ن:خونه بابا اینها رو گفتم  و من هنوز بچه اون خونه هستم.
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 9:23  توسط محسن  | 

.در این مدت مرد تنها به زندگیش ادامه داد.

 

گاهی وقتا واقعا عذاب تنهایی اش ۱۰۰۰ برابر می شد و گاهی وقتا هم سعی می کرد که به روی خودش نیاره.

گفته بودم که با کسی که قرار بود باهاش ازدواج کنه مشکل داشت و سر هر چیزی بگو مگو داشتند و اصلا با هم عقیده نبودند و کم کم تصمیم گرفتند قبل از هر گونه مراسم عقد و عروسی به این رابطه ملال آور و سنگین که فقط برای هر دوشون عذاب آور شده بود و احساس خوبی نسبت به این رابطه نداشتند پایان بدهند. و این اتفاق افتاد.

بعد از مدتی اون خانم برای خودش تصمیم های دیگه ای گرفت و رفت سر زندگی اش.

مرد تنها تصمیم گرفت آلام روحی خودش و جراحت های روحی اش رو التیام بده.احساس می کرد که احساساتش چاک چاک و رشته رشته , و ریش ریش شده .

مثل لاشه گوسفندی که بدست قصاب نابلدی افتاده باشه و به همه جاش ضربه های عمیق و نافرم وارد شده .

یکی دوبار هم تصمیم جدی گرفت که خودش رو از بین ببره و تا هفته ها در مورد راه های این کار فکر می کرد اما فهمید هم مرد اینکار نیست و هم احساس کرد که زندگی درب و داغون اش رو دوست داره و نباید پا پس بکشه و فهمید که توی زندگی باید با مشکلات بجنگه.

یادش افتاد به پیامک ای که توی گوشی اش از یه دوست بود افتاد و مضمون اش این بود :((اگه به دنبال یه زندگی آروم و بی دغدغه و در نهایت آرامش هستی ومی تونی بری توی یه فضایی به عمق ۱ متر و عرض نیم متر که اسم اش قبره و راخت بگی درش و بزارن)).

تصمیم گرفت که تا مدتها کسی رو به زندگی اش راه نده و با تنهایی اش حال کنه.

خواست که تنهایی اش رو داشته باشه و دیگه این تنهایی رو با کسی قسمت نکنه.
شروع کرد فکر کنه که توی زندگی اش تغییر ایجاد کنه.
اوائل یه کم احمقانه فکر می کرد.فکر می کرد که ... آسمون پاره شده و اون خانم افتاده بود توی زندگی اش.
کم کم که از اون خانم و یادها دور می شد و می دید که آدمهای دیگه ای هم هستن که دوستش داشته باشن و فهمید که آدم خوب بازهم وجود داره.
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:36  توسط محسن  | 

این روزها خیلی سرم شلوغه.کار/درس/موسیقی/و یه خبر جدید که براتون این زیر نوشتم.
و بدین سان محسن عاشق می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:29  توسط محسن  | 

فلاش بک:
گفتم که علی مینا رو دختر پاکی تشخیص داده بود نه از این نظر که مینا تا بحال با هیچ پسری رابطه س ک س نداشته بلکه بخاطر اینکه مینا دختر دروغگو و شیاد و خیانت کاری نبود و جمیع محاسنی را که در او دیده بود به این نتیجه رسوندش که دختری پاکه.
مینا خیلی هم مهربون بود و عاشق بچه ها.بارها شده بود که وقتی داشتن توی خیابون با هم راه می رفتن تا مینا چشمش به یه بچه می خورد از خود بی خود می شد و می رفت سراغ بچه و یه کم باهاش بازی و براش ادا در میاورد و بوسش می کرد.
مینا همه حواسش و عشقش شده بود علی.یه جورایی برای علی نقش مادرانه هم داشت.یقه پیراهن علی و درست می کرد و اگه موهاش و باد زده بود و نامرتب شده بود مرتب می کرد و بهش میی گفت مثلا کدوم شلوار با کدوم پیراهن رو تنت کن و .....
مینا عاشق علی بود.دیوانه وار علی رو دوست داشت.براش همیشه هدیه می خرید و همش بهش توجه می کرد.
علی به این نتیجه رسیده بود که مینا همونه که از بچگی آرزو می کرد که داشته باشش.اما هنوز هم با غرور مینا مشکل داشت و پیش خودش فکر کرد که بعدا خوب می شه.

نامزدی بساطش داشت چیده می شد.
علی یه روز مینا رو با خودش برد به یه طلا فروشی و براش یه گردن بند خیلی خوشگل خرید که روش نگین های ریزی داشت.
مینا خیلی از سلیقه علی برای این انتخاب خوشش اومد .قرار شد که علی این گردن بند رو توی مراسم به گردنش بندازه.
قبلا یه بار علی و مینا سر بحث مهریه با هم جر و بحث کرده بودن و مینا هم قهر کرده بود و علی برای اینکه از دلش در بیاره براش یه انگشتر خریده بود و براش برده بود خونشون و جلوی خانواده بهش داده بود و همه بازم سلیقه اش رو تحسین کرده بودن. و مینا هم از علی قدردانی کرده بود .
مراسم نامزدی برگزار شد.
علی یه سبد گل بزرگ سفارش داده بود که گلهای عجیب غریبی داشت و مهمونا اومدن و بساط میوه و شیرینی رقص و شادی مهیا شد.
علی رفت مینا رو از آرایشگاه آورد.وقتی وارد شدن همه براشون کف زدن و مادر علی از شوقش گریه می کرد.علی هم بغض کرد خودشم نمی دونست چرا؟؟؟!!!! اما فکر کنم گریه شادی بود.
روی سرشون نقل و سکه مبارک باد ریختن و براشون کل کشیدن.
مادر های علی و مینا هر دو مومن بودند و اهل نماز.همیشه هر دو روسری داشتند اما اون شب به افتخار بچه هاشون جلوی همه مهمونا ی مرد حسابی رقصیدن.
بعد از مراسم نامزدی و اینکه از جو نامزدی خارج شدن کم کم بحث خونه و زمان عروسی پیش اومد و مینا به علی می گفت پس کی می ریم سر زندگی مون.
مینا یه کم بد قلقی می کرد و سر هر موضوع کوچولویی قهر می کرد و علی باید ناز می کشید.
علی یکی دو بار هم برای امتحان با مینا قهر کرد و دید که اصلا از ناز کشیدن و منت کشی خبری نیست .و ظاهرا اینکار برای علی یه خیابون یکطرفه است.
مینا به علی گفت باید بریم خارج و علی به علت اینکه نمی خواست از ایران خارج بشه و خونواده اش رو دوست داشت ,کارش رو و از همه مهم تر پول خارج رفتن و زندگی کردن رو نداشت و مخالفت کرد و به همین دلیل قهر های طولانی و مشاجرات آغاز شد.
گاهی وقتا که از کار با هم میو مدن پارک تا زمان و وقتشون رو با لذت در کنار هم بودن سپری کنن می رفتن توی پارک می نشستن.مینا اینقدر غر غر می کرد که در آخر کار به گریه و اعصاب خوردی منی کشید و علاوه بر خستگی روزانه کار خستگی روحی هم اضافه می شدو علی باید ساعت 9-10 شب اونو به خونش می رسوند و خودش برمی گشت سمت خونشون و حدود 11 می رسید خونه و بدون اینکه با کسی حرفی بزنه یه راست می رفت توی اتاقش تا بخوابه بلکه از این همه فشار روحی و عصبی و این همه نق و نوق راحت بشه.
تازه اگه شانس میاورد و مینا بهش تلفن نمی زد و تا ساعت ها باهاش حرف نمی زد که چرا اینکار و نکردو و اون کار و کردی و ..... .
کم کم از مینا دلش گرفت.دوستش داشت.دلش براش می سوخت اما بازم مشکل داشتند.برای اینکه اون زمان با هم بودن به دعوا نکشه با حرفهای مینا موافقت می کرد و کم کم این موضوع عادت شد و مینا حس کرد که علی از اون می ترسه و نمی فهمید که علی بخاطر جنجال داره همه حرفهای مینا رو قبول می کنه.
یه روز توی دعواها مینا به مادر علی و انواده اش بد جوری توهین کرد و انگشتری رو که مادر علی بعنوان نشون براش خریده بود در آورد و پرتاب کرد و گفت که نگین های این انگشتر قلابی است.
علی دولا شد و انگشتر رو برداشت و مینا هم همونجا توی همون کوچه روز زمین مثل بچه ها نشست و شروع کرد به گریه و زاری و غر غر و هر عابری که رد می شد اونا رو نگاه می کرد.علی از خجالت آب شد .
از طرفی اونو دوست داشت و از طرفی خجالت از نگاه مردم می کشید.
یکی می گفت:((خانم این آقا مزاحمته))!!؟؟
دیگری می گفت ((استغفراله از این جوناهای این دور ه زمونه))
یکی دیگه می گفت ((آقاچطوری دلت میاد اذیتش می کنی)) و ..... .
با هزار زحمت علی آرومش کرد و انگشتر رو بهش برگردوند و البته ابتدا مینا نمی گرفت و دستش نمی کرد ام ابالاخره گرفت و بعد از 2- 3 روز دستش کرد.
علی حس کرد عشق اونا دیگه یه جوری شده و هر چی می گذره توقعاتش بیشتر می شه.
سر جریان تولد علی که مینا اصلا استقبالی نکرد و به علی گفت مامانم مریضه و نمیام خونتون علی حسابی دلش شکست.
علی تصمیم گرفت بره در خونشون .رفت و دید کسی خونه نیست .دلش بیشتر شکست و حس کرد که از طرف مینا بهش بی احترامی و بی توجهی شده.
هرچند علی 20 روز قبل از اون برای مینا هم توی محیط کار مینا و هم توی خونه مینا و هم توی خونه خودشون براش تولد گرفته بود.






+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 9:35  توسط محسن  | 

این روزا یه کم  سرم شلوغه  دارم برنامه هایی که امسال می خواهم  بهشون برسم رو لیست می کنم.
امسال تصمیم گرفتم که ادامه تحصیل بدم.سر پیری و معرکه گیری.

رفتیم با یکی از دوستان یه مشت  پول بی زبون رو ریختیم توی شکم یه  موسسه  آمادگی کنکور و قراره که درس بخونیم.همیشه دویت داشتم که یه فرصتی برای ادامه تحصیل داشته باشم که خدا رو شکر ظاهرا ذاره این فرصت پیش میاد.

یه کم سرم شلوغه اگه نمیام به این دلیل اش هست.به همتون سر می زنم.قربون همتون.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 16:34  توسط محسن  | 

امسال سیزده بدر خیلی خوبی داشتم.

با همه فامیل دور هم بودیم توی باغ .جای همه تون خالی.

امیدوارم که به شما هم خوش گذشته باشه.

بازار سبزه گره زدن هم گرم بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 22:36  توسط محسن  | 

روز هجران و غم فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و طنعم که خزان می فرمود

عاقبت در نظر باد بهار آخر شد.

عیدتون مبارک

سال ۱۳۸۷ آغاز شد سال قبل با همه خوبی و بدی هاش بالاخره تموم شد.اسفندماه امسال خیلی کشدار شده بود و اصلا قصد تمومی نداشت.

امسال سال تحویل خیلی حرفهای جدید با خدا داشتم.ازش خیلی چیزا خواستم.نمی دونم شنید یا نه.

امسال سال تحویل داشتم تلویزیون می دیدم که داشت بارگاه امام رضا رو نشون می داد.بی اختیار یه حس باحالی بهم غلبه کرد و خوشحالم از فضایی که در اون لحظه در من ایجاد شد.

امیدوارم که همگی امسال سالی بسیار خوب را داشته باشیم و پر از موفقیت و مبدا همه خوبی و خوشی ها سال ۱۳۸۷ برای همه باشه.

دوستان خوب وبلاگی ام عید همگی مبارک.خواستم اسم نبرم که یه وقت کسی از قلم نیفته اما خوب نمی تونم به مهربانو  و مونا و مهسا و فروغ و قاصدک و  رکسانا و بقیه دوستام تبریک نگم.

بازم بهتون سال جدید رو تبریک می گم.

منتظر شنیدن خبرهای شاد از شما هستم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 22:28  توسط محسن  | 

 

خوشحالم که عید شد و زمستون رفت.

این زمستون از اون زمستونهای سرد بود.

این بغل وبلاگم سمت چپ رو می گم.بخشی که ماههای سال رو  داره رو دارم میگم.آدم وقتی می بینه که تمام ماههای سال ۸۶ اینجاست و با یه سری نوشته  مو به تن اش سیخ می شه که چقدر زود    می گذره این روزگار.

انگار که دیروز بود که شروع کردم این وبلاگ رو درست کردم و البته قبل از عید ۸۶ می خواستم بسازم اش اما دنبال یه اسم خوب براش بودم البته شاید این اسم به مزاق شماها که خواننده اون هستین خوش نیاد اما برای من خیلی با معنی است.منی که سال ۸۶ رو با امید آغاز کردم .

خیلی تفاوت پیدا کردم با محسن سال ۸۵ .واقعا بزرگتر و با تجربه تر شدم.توی همه چیز.

سال 86 هم تموم شد با همه خوبی ها و بدهی هاش.
همه توی این سال 1 سال به تجربیاتمون اضافه شد.یکسال بزرگتر شدیم و آدمهای زیادی رو شناخیتیم و خیلی چیزا یاد گرفتیم.
من امسال با این وبلاگ متولد شدم.آرامش ام رو بدست آوردم.
هر چه بود و گذشت مهم اینه که الان یه آدم دلمرده نیستم  و در آرامش هستم.
یه خبری امسال شنیدم و  احساس کردم پشت ام صاف شد و یه نفس عمیق از ته دل کشیدم.
امسال با دوستای خیلی خوبی در اینجا آشنا شدم .مونا,مهسا,فروغ,قاصدک,ساسوشا,مهربانو و پشه و ..... که هرروز به همشون سر زدم.در این آخر سالی برای همه آرزوی سالی شاد و پر انرژی و سلامتی و پر از پول رو براتون دارم و امیدوارم که همگی توی این سال جدید خوشبخت بشین.و اگه یادتون موند منو هم یاد کنید.
الهی حول حالنا الی احسن الحال.

یه سوال:
مهمترین تصمیم و یا اتفاق سال 86 شما چی بود؟
با کی آشنا شدین و با کی BRAKE UP کردین و آیا کسی بطور جدی اومد توی زندگیتون و ......؟
هر چی دوست دارین در این مورد بگین.
از ابتدای سال تصمیم گرفتم که یه تصمیم مهمی توی زندگی ام بگیرم(تصمیم گرفم که یه نفر رو برای همیشه فراموش کنم) .شاید گاهی وقتا نق و نق  می کردم و بی تابی اما در تصمیم ام خللی ایجاد نشد .درست مثه یه معتادی که داره ترک می کنه و می خواد ترک کنه اما هنوز رعشه های اون مواد توی تن اش هست که باعث رنج و درد می شه اما وقتی که خوب بشه اونوقت هوایی رو که استنشاق می کنه براش بهترین هواست.منم یه هوای تازه وارد ریه هام کردم.پر از پاکی و عطر.

من یه چیزی که قبلا برام مهم بود و یاد اون رو ترک کردم و از این بابت خوشحالم.
تازشم باید بگم که یه بوهای خوبی داره توی زندگی شخصی ام میاد و یه اتفاقای خوبی داره برام میوفته که خیلی راضی ام.
در این سال واقعا برام روزی دیگر و زندگی دیگر و چیز های خوب دیگر تداعی شد و  سال 86 برام سال خوبی بود و سعی کردم که بعضی از اخلاقها و چیزهای منفی رو از وجودم دور کنم.

بیایین سعی کنیم سال ۸۷ به دنیا و آدمهاش به چشم دیگری نگاه کنیم.
عید همگی تون مبارک و براتون سالی خوش و پر از موفقیت رو آرزو می کنم..

زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بر افروزی

چراغ دلتون روشن

یا حق.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:4  توسط محسن  | 

یه مطلبی رو داشتم برای پست آخر سال آماده می کردم و تصمیم داشتم که غیر از اون دیگه چیزی ننویسم اما بنا به دعوت یه دوست (مونای مهماندار) خواستم که مطلبی رو بنویسم و از آرزوهای خودم بگم.
من کلا آدمی هستم که دلم کوچیکه برای همین هم گاهی موقع ها زود دلم می گیره.شاید خوبه و شاید هم این حالت بد باشه اما خوب اینجوریم دیگه دست خودم که نیست.!!!
1- آرزو می کنم که همیشه سلامت باشم و خدا سایه بزرگتر ها رو از ما نگیره و بتونم با زحمت خودم یه روزی پاک رو بعنوان درآمد مالی داشته باشم.
2- بزرگترین آرزوم اینه که (البته بعد از شماره 1 ) بتونم یه زندگی همراه با سعادت و آرامش رو داشته باشم .
3-آرزو می کنم مردم بتونن مشکلات مالی خودشون رو برطرف کنن و سطح رفاه و زندگیشون هم بالاتر بره چون اون وقته که با بالارفتن رفاه باعث میشه که به چیزای دیگه مثل فرهنگ و نوعدوستی و مهربونی و .... راحت تر فکر کنن.
4- آرزو می کنم که خدا بهم اینقدر شرایط مالی مناسبی بده که بتونم اگر از دست بر بیاد به بقیه هم کمک کنم نه اینکه بگم خدا اینقدر بده که به کسی احتیاج نداشته باشم.
5-دوست دارم که همیشه این دوستان وبلاگی هم سعادتمند و خوشبخت و موفق و پیروز و سلامت باشن.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 9:20  توسط محسن  | 

تصمیم گرفتم برم رای بدم.خیلی در موردش فکر کردم دیدم چرا نباید رای بدم؟

 

چرا حالا که می تونم این حق رو داشته باشم از این حق برای تغییر اوضاع استفاده نکنم؟

این حرف رو قبول ندارم که چه رای بدیم و چه رای ندیم اونایی که باید قبول بشن قبول می شن.نه از این خبرا نیست.

حرف این کانالهای اونور آبی رو هم قبول ندارم که می گن نرین رای بدین.

یارو توی los angles نشسته و هات داگ و کوکا کولا می خوره و مک دونالد می ره وKFC می زنه و اونوقت

میاد می گه داریم مبارزه می کنیم و نرین رای بدین!!!!!!!!!!!

این چه مبارزه ای هست. آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رای دادن هم خودش می تونه باعث پیروزی اون جناح هایی بشه که قبلا بودن و مردم زندگی آسون تری رو داشتن.

همه مردم دنیا خواهان پیروزی کسی در انتخاباتشون هستن که براشون رفاه بیشتری بیاره اما ما اینجا همیشه بهمون یاد دادن که با رای ندادن بیایم کمک کنیم که جناحی رو که اونا دوست دارن برنده بشن برنده شه.

من می خوام برم به اصلاح طلب ها رای بدم.شما هم برین دو دوتا چهارتا کنین ببینین که طرز فکر و طیف فکری تون چیه و کی و چه گروهی رو می پسندین که به عقاید خودتون نزدیک هست و برین رای بدین.

نزارین روتون فکر کنن که آدم منفعلی هستین.


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 7:10  توسط محسن  | 

مهربانو ,دوست وبلاگی خوبم منو به یه بازی آهنگین دعوت کرده.
آهنگهایی که من باهاشون خیلی حال می کردم.
1-تو مکه عشقی و من ...... معین
2-به تو می اندیشم..... معین
3-فریاد زیر آب داریوش
4-خدا تنهایی و دلتنگی ام را دید باز مهستی
5-کوه یخ ابی
6-برای خواب معصومانه عشق .... گوگوش
7-فرنگیش........ قمیشی
8-نگو نگو نمیام ...... هایده.
9-بوی موهات .... ستار
و ....
بیشتر از این آهنگهایی که نام بردم آهنگهای مورد علاقه داشتم و دارم اما خوب چه کنم که باید یه تعداد محدودی را نام ببرم.
منم به رسم و رسوم این بازی تازه باید 7 نفر را نام ببرم و به این GAMEدعوت کنم.
پشه
مونا
فروغ
رها
قاصدک
رکسانا
و مهسا (البته اگه خانم چله نشینی رو ترک کنه).

پ. ن :راستی برنامه عیدتون چیه؟می خواهین کجا برین و چیکار کنین؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:14  توسط محسن  | 


سال سوم دبیرستان بودم یادمه یه بار یه معلم شیمی داشتیم که آدم بسیار مغروری بود که از معلم های مدرسه البرز بود.
من از شیمی حالم بهم می خورد و خدا رو شکر توی دانشگاه هم اصلا درسامون توش شیمی نبود.با بچه ها قررا گذاشتیم سر ساعت 10 صبح اونایی که ساعت هاشون زنگ دار بود زنگش به صدا در بیاد و بعد از اون صدای ماشینهای رالی رو در بیاریم.
ساعت 10 شد و یه دفعه از هر گوشه کلاس صدای زنگ ساعت بلند شد و یه دفعه 7-8 نفر هم صدای ماشین و دنده عوض کردن با دهان بسته در میووردیم. معلمه روش به تخته بود و یه دفعه گچ رو انداخت و رفت طرف یکی از بچه ها و افتاد به جونش و حالا نزن کی بزن و همه ساکت شدن و به قول معروف کپ کردن.از کلاس انداختش بیرون و وقتی برگشت توی کلاس با هن و هن و نفس زدن های پیاپی گفت :(( این سرنوشت کسی هست که سر کلاس من مسخره بازی در بیاره)) منو می گی از خنده با صدای بلند ترکیدم.
الانم که یادم میاد خنده ام می گیره .
اون وقتا جثه ام خیلی ریز میزه بود و از هم سن و سالهام کوچیک تر بودم (الان آرنولد نیستم هاااااااا). منو از توی میز آورد بیرون و یقه ام رو گرفت و بلندم کرد از زمین و با همون حالت از کلاس پرت ام کرد بیرون.
منم فرار کردم و رفتم توی حیاط پشتی مدرسه و تا ساعت 12 یه گوشه ایی نشستم .
اون وقتا مدرسه ما از 8 تا 4 بود و باید ناهار می بردیم با خودمون و ساعت 12 با پررویی تمام رفتم در کلاس رو زدم و وقتی بازش کردم بهم گفت بیا بشین درس گوش کن بیرون بودن بسه دیگه و منم گفتم کلاس نمیام می خوام ناهارم رو بردارم.!!!!!!!!!!!!! برداشتم و از کلاس اومدم بیرون.
اون سال و سال بعد اصلا درس نخوندم و همش دنبال بازیگوشی و مسخره باز ی و این شد که من که تا بحال نمره تک نگرفته بودم خرداد ماه 7 تا تجدید آوردم و اون موقع 11 درس بیشتر نداشتیم.باورتون میشه من از تاریخ و عربی و ادبیات هم تجدید شدم.
سال چهارم باز همون آش و همون کاسه و جالب اینه که باید اون سال کنکور هم می دادیم.
یه عده درس می خوندن و منم اصلا حواسم نه به دیپلم گرفتن بود و نه به کنکور دادن.
آخرش هم با زحمت زیادی دیپلم گرفتم و در اون سال کنکور قبول نشدم.
هنوز برای رفتن به سربازی 1 سال وقت داشتم.
سرم به سنگ خورده بود و یه جورایی سرخورده شده بودم که اکثر هم کلاسام قبول شده بودند .
یادمه یه شاگرد اول داشتیم که همیشه آرزوش این بود که مهندسی برق قبول بشه و در آخر مکانیک قبول شد.
منم شروع کردم برای کنکور خوندن.کلاس می رفتم و خیلی هم درس خوندم.اما هر روز که به کنکور نزدیکتر می شدم استرس و کابوس سربازی میومد سراغم.
بالاخره امتحان دادم و خوب هم بود .چون من تست زدن بلد بودم و زود جواب می گرفتم .
دانشگاه قبول شدم .همون آرزوی شاگرد اول کلاس رو.
مهندسی برق.
توی دانشگاه مثل همه اول جوگیر بودم اما بعدا فهمیدم که باید درس خوند.اونجا هم اولش برام شده بود یه زنگ تفریح اما دو ترم آخر حسابی درس خوندم و تونستم لیسانس بشم.
بعدش برای سربازی آماده شدم.اصلا دوست نداشتم برم و همش ناراحت بودم و تازه شروع کرده بودن به سربازی فروختن و منم دوست داشتم که نرم سربازی اما یک دفعه یه اتفاقی افتاد و یه پول بی کاری اومد سراغ مون و سربازی من خریداری شد و تنها 21 روز دوره آموزشی رو گذروندم و الانم در خدمت شما هستم.
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 16:40  توسط محسن  |