تبليغاتX
روزى دیگر

روزى دیگر

شخصی و زندگی روزمره

31 سال قبل

کلاس دوم بودم

روز سیزده بدر

داشتن من و پسر دایی ام رو میبردن برای گردش

به من سفارش کردی که مواظب خودم و اون باشم

فردای سیزده بدر 

حالت بد شد

تو رفتی

تمام صحنه های مراسم و مسجد و .... یادمه

مو به مو 

نمی دونم چرا اینقدر جلوی چشمم هستی بابا بزرگ

میدونم که هیچ کدوم از نوه هات اصلا یادی نمی کنن.

شاید برای اینه که ما  اون موقع ها با تو  توی یک خونه بودیم.

یادت بخیر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 15:11  توسط محسن  | 

در اخرین روزهای سال نود یه دزد نابکار به خونه ما دستبرد زد و لپ تاپ و دوربین عکاسی و یه چیزهای دیگری رو از ما سرقت کرد و موجب شد که حال ما حسابی گرفته بشه و ما رو دست به دامن پلیس و آگاهی کرد.

دلم برای عکس هایی که طی سالیان توی لپ تاپم داشتم میسوزه.

کمتر از ۴۸ ساعت دیگر باید بریم سر کار و سال جدید کاری رو شروع کنیم هر چند خیلی از افراد از همون ۵ فروردین کار رو اغاز کردن.

به هر حال امیدورارم که همگی سال خوبی رو پیش رو داشته باشن.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 21:38  توسط محسن  | 

سال 90 با همه خوبی و ها و بدهی هاش به روزهای آخر رسید.

سالی که خیلی فشار ها ی روحی و مالی و دوری و بیماری اطرافیان رو تحمل کردیم که همه اینها به لطف خدا و صبر و شکیبایی مرتفع شد.

روزهای پایانی سال برام یاد آور آغازین روزهای زندگی مشترک من و همسر بانو است.

روهایی که من از تنهایی آزاردهنده که مثل خوره بند بند تنم رو می خورد نجات پیدا کردم و عطر و  خون تازه همچون درختان که از خواب زمستانی بیدار میشن در من جاری شد.

همسر بانو ازت ممنونم برای این احساس که در من بوجود آوردی .

من در سال 90 اطمینان پیدا کردم که هیچ چیز و هیچ کس برای ما آدمها جای خدا رو نمی گیره و آرزو می کنم که یک دم دلم از توجه به خدا غافل نشه.

برای همه دوستان و همه اطرافیان آرزوی داشتن سالی پر از سلامتی( که بزرگترین نعمتی است که خدا در اختیار بنده های خودش قرار داده ) را آرزو مندم و امیدوارم که همه ما بتونیم روزهای خوب و  خوشی را پیش رو داشته باشینم.

آرامش دل رو برای همه دوستان از خدا درخواست دارم.

خدایا حول حالنا الی احسن الحال.

ساقیا آدم عید مبارک بادت

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 10:20  توسط محسن  | 

بعد از 2 سال باز اومدم به خونه خودم .2 سال بود که دلم برای اینجا تنگ شده بود اما توی این دو سال حس و حال نوشتن و فرصت اش رو نداشتم.

من و همسر بانو  مثل همه آدمها درگیر زندگی هستیم و روزگار رو می گذرونیم. توی زندگی تغییرات زیادی داشتیم .به دلیل شرایط کاری  مجبور شدیم که مدتی از تهران خارج بشیم و توی یک شهر دیگر زندگی کنیم و من رفت و آمد داشته باشم.اما خدا رو شکر دوری ها و رفت و امد ها تموم شد و دوباره به تهران برگشتیم .

چون درختی  در زیر آفتاب گرم  زندگی را می گذرانم.

سعی خواهم کرد که  باز بنویسم اندکی.

و اینک سلام




+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 22:42  توسط محسن  | 

نمی دونم سالگرد ازدواج فلسفه اش چیه؟!!!.سالگرد عقد رو می گن؟ یا سالگرد عروسی رو می گن؟

شاید در دهه های قیل که مراسم عقد و عروسی توی یه شب برگزار میشد همون رو سالگرد می دونستن.!!!.

اما من هر دو رو سالگرد می دونم.هر چند تا بحال کاری در خور لیاقت تو برات انجام ندادم.

همسر مهربانم.

از روزی که وارد زندگی ام شدی منو متحول کردی.یکسال از زندگی مشترک گذشــــت.

احساسات آدمها چیزی نیست که بشه با لغت ها بیان بشن تازه اگر هم بشن اون احساس نابی که توی اون حس وجود داره رو نمی تونن به طرف مقابل انتقال بدن.

توی صحرای بی آب و علف تنهایی  سرگردان و به هر سویی می دویدم.ناگاه برکه ای آب را از دور دست دیدم. تو آن برکه بودی که مرا از عطش تنهایی رهانیدی.

تو همچون  نسیم سحری  در یک سحرگاه تابستان هستی که به من که همچون یک فراری از گرمای شیانه به بالکن پناه آورد بودم وزیدی و مرا از آتش تنهایی رهاندی.

یکــــــــــــســـــــــــــــال پر از  خاطرات شیرین و تلخ.یکسال پر از دوری از هم.دوری  به سبب کار کردن در شهر های دیگر.گذشت.

یکســـــــــــــــــال گذشت و من در این سال چقدر بزرگتر و مسئولیت پذیر تر شدم.

همسر عزیزم تو به من ارامش دادی.من که دنیایی از بی قراری و دلتنگی و ناآرومی بودم رو آرامش بخشیدی.

مهربان بانو از همه مهربانی ها و گذشت ها و سختی هایی که تحمل کردی واقعا ازت ممنونم.من نمی تونم جبران مهربونی هات رو انجام بدم.

من از انتخاب خودم بسیار حس خوبی دارم.

همیشه فکر می کردم که احساس ام به توبه این دلیله که  تازه با هم ازدواج کردیم اینفدر قوی هست اما اکنون که در آستانه اولین سالگرد ازدواج مون هستیم خوشحالم که می بینم این احساس قویتر از قبل هم شده.

این حرف ها رو به این دلیل اینجا  توی یه محیط مجازی نوشتم که جاودانه بشه وتا ابد ماندگار شود.

شاید سالها بعد یکی اینجا احساسات منو بخونه.هر چند اونی که می خواستم رو نتونستم بنویسم.



 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 15:0  توسط محسن  | 


   من یه آدم nostalgicهستم.          

اکثر اوقات توی گذشته ها سیر می کنم.از این موضوع ناراحت نیستم هر چند این موضوع خوب نیست اما همیسشه سعی می کنم که خودمو آپدیت کنم.

فکر می کنم که آدمها در زمان گذشته خیلی از حالا بهتر بودند

عاشق فیلم های گنج قارون ؛سوته دلان ,گوزنها؛مادر,عاشق صدای شجریان و موسیقی سنتی رو هم دیوانه وار می بلعم.یه موقع هایی واقعا دوست داشتم که توی 50 سال قبل به دنیا میومدم.اگه این طور میشد یا یه خواننده معروف و یا یه نوارنده تار خیلی معروفی می شدم.چون علاقه مندم.

یه مدت هم تار می زدم و نیمچه صدایی هم خدا به من داده

داشتم چند وقت پیش ها فکر میکردم که ما به دوره طلایی رو در همین عصر داشتیم که شاید هیج کدوم از ماها اون زمان نبودیم.عصر طلایی از دهه های 30 تا 50 طول کشبد که اکثر اون در همان فاصله دهه 30 تا 40 گذشت و در دهه 50 پخته شد.

حالا بهتون می گم.

نوی این دهه ها اوج موسیقی ایرانی بود.دهه ای که نوازندگانی همچون فرهنگ شریف ,پرویز یاحقی,جواد معروفی,اسداله ملک و خیلی دیگر از اساتید دیگر ظهور کردند و به بالندگی رسیدند و آثار به ماندگاری را خلق کردند.که خیلی ازآثار تا مدتها در حافظه تاریخی موسیقی خواهد ماند.

 راستی چرا دیگرمثل ابن افراد که نام بردم دیگه پیدا نمی شن و نمی شه براشون جایگزین پیدا کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در مورد خودم چند وقتی هست که چیزی نگفتم.

روزگار می گذره و مثل اکثر مردم گرفتار قسط و وام و .... اما خدا رو شکر میگذره.

تعطیلات به همراهگل بانوهمسر رفتیم به شمال و طی این 5 روز تمام شمال رو زیر و رو کردیم و همه شهرهاش رو دیدیم.  

راستی روز عشق به همه دوستان مبارک باشه.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 16:51  توسط محسن  | 


سلام.

وبلاگ من هم بعد از یه مدت زمان یلدایی دوباره داره آپ می شه.

راستش اینقدر آدم توی زندگی گرفتار امور روزمره و جاری می شه که کمتر چیزی به فکرش میاد که بتونه برای بقیه یه مطلب مناسب و در حد خوانندگان وبلاگش باشه بنویسه.

دلم برای اینجا تنگ شده بود.

مدتها می خواستم اینجا رو تخته کنم اما دلم نیومد و خواستم که یه جایی رو داشته باشم که بتونم حرفها مو بنویسم.

ملالی نیست جز دوری همه دوستان .توی این مدت هم به همتون سر زدم و می خوندمتون.

من و خانوم ام  هم خوبیم و درگیر زندگی روزمره مثه همه شما دوستان.


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 16:46  توسط محسن  | 

ADVERTISMENT=تبلیغاتی که برای معرفی یک کالا به کار گرفته میشود.

PROPAGANDANCE=تبلیغاتی که برای معرفی یک شخص بکار گرفته میشود.

اینا رو گفتم که برم توی باب تبلیغاتی که این روزها توی کانالهای اونورکی واقعا به حالت تهوع آوری زیاد شده.

داری فیلم میبینی زیر نویس داره.وسط فیلم برنامه  قطع میشه و باز همونها رو تبلیغ می کنه و .... .

این روزهاتبلیغات ها همه اش شده تبلیغات داروهای ترک اعتیاد؛افزایش میل ج ن س ی و یا دم و تشکیلات  .... باکس و  غیره و غیره و از همه جالب تر س و ت ی ن های 3 کاره که به علل موارد فرهنگی از توضیح اش خودداری می کنم.

همه اینها یعنی اینکه:

برو مواد مصرف کن و بدون درد و عوارض و ....(ارواح عمه شون) میشه راحت ترک کرد.

مشکل جنسی داری هیچ ایرادی نداره   مشکلات شما رو حل می کنن و انواع و اقسام دستگاهها و داروهای افزایشی در اختیار آدم قرار میدن.

مو نداری این که خجالت نداره همه چیز رو به راه میشه اگر از داروهاشون استفاده کنی.

دمپایی افزایش قد.فکر کن.اگه اینجوری بود که دیگه پس روسای جمهور ایتالیا و فرانسه که مشکل نداشتند.

همه تبلیغات به نوعی میره توی خوش تپی و خوشگلی و س ک س .

گاهی وقتها آدم با دوتا بزرگتر میشینه پای این تلویزیون ها خجالت میکشه از بس از این تبلیغاتها دارن.

دماغ بزرگی داری ایراد نداره با یه دستگاه من در آری که فقط یه تکه شلنگ و ویبره هست دماغتون کوچیک میشه.!!!!!!!!!!!

کرم حلزون!!!!!!!!!!! آخه مگه چقدر از این حیوونهای بدبخت رو باید بکشن تا بشه یه قوطی کرم.

آدرس کارخونه این محصولات کجاست.جالبه همه ادعا می کنن که از شرکتهای دارویی امریکا مجوز دارن .یکی شون نمیاد این مجوز ها رو نشون بده.

قول می دم همه این مواد توی یکی از گاراژ های میدون شوش و یا جاهایی مثل اونجا درست میشه.

مردم با چاقو لیزر به جون دماغشون میفتن باز آخرش ناراضی ان وای به حال این دستگاه که فقط آدمها رو سر کار می اندازه.

جالب اینجاست که همه شون می گن با یک دوره مصرف مشکلات شما حل میشه اما این دوره مشخص نیست که چند روزه؟؟؟!!! یه هفته ؛یه ماه؛ یه سال؛ و یا سالها!!!!!.

تصور کنین که اگه یه نفر همه این محصولات رو داشته باشه و جابه جا استفاده کنه چی میشه.

کوچک کننده بینی رو به جای ... باکس استفاده کنه و .... باکس رو جای اون کوچیک کننده بینی. یا داروهای افزایش مو رو برای پاهای خانمها استفاده کنن و تیغ و کرم های مو بر رو برای سر.

اگه اینها واقعی باشن پس باید در هر دو مورد جواب بدن دیگه .

بعضی از مردم هم که ناآگاه هستن و کم سواد و به نوعی با حماقت خودشون و خرید از این شرکتهای در پیت که همه تماس با اونها یه شماره تلفن اعتباری هست رو پولدار می کنن.

واقعا اگر همه ما مردم عاقل و دانا هستیم پس چرا هر روز به حجم این تبلیغاتها اضافه میشه.

یه کم واقع بین باشیم. اگه یکدونه از این تبلیغاتهای بی خودی توی کانالهای اروپایی پیدا شد.

همه اینها رو گفتم چون میشه حدس زد که توی دور و بری های همه ما آدمهایی هستن که به این تبلیغات  اعتقاد دارن و میرن دنبالشون.

پ ن :دوسه تا وبلاگ رو چسبوندم به دیوار وبلاگ ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 10:52  توسط محسن  | 

دیروز عید بود یا امروز!!!!

به هر حال عید سعید فطر بر همه مسلمانان مبارک باد.

دیروز به رسم عید به منزل پدری رفتیم و تا ب و ق س گ در آن محل بودیم از ناهار تا شام.

وقتی میریم دیگه نمی زارن برگردیم اگه ناهار بریم میگن شام پختیم باید بمونین و اگه شام هم بریم می گن بخوابین صبح از همین جا برین سر کار.

پ ن:به زودی در لیست پیوندهای این وبلاگ ؛وبلاگهای جدید عرضه میشود.


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 14:28  توسط محسن  | 

این روزها یه کم بی حوصله ام نمی دونم چرا و هیچ دلیل خاصی هم نداره.

شایدم برای اینه که استراحت ام کم شده و خواب خوبی ندارم.

ماه رمضان داره تموم میشه.خدایا به همه لطف ات رو برسون.

دلم هوس یه مسافرت خوب کرده که بهم خوش بگذره.

مسافرت هفته قبل خوب بود و هوای شمال هم عالی بود.خوب هم گشتم اما کم ام بود.

دلم هوس یه مسافرت دونفره و عالی رو کرده .خارجی باشه که چه بهتر.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 10:34  توسط محسن  | 

این شب ها و روزها روزهای و شب های بزرگی هست.به قولی قله این ماه رمضان و والاترین روزهاش همین لحظات هست و همتون از من هم بهتر می دونین که ارزش این لحظات چقدره. بیاین توی دعاهامون برای بیمارها و گرفتارها و دربندها و آدمهای آبروداری که نا خواسته به فقر افتادن و روزکگار ازشون برگشته براشون دعا کنیم. شاید توی ماها یکی پیش خدا مقرب تر باشه و خدا به واسطه اون رحمت اش رو بی حد و حصر برای اون بنده ها فرود بیاره. یا علی تو هم پیش خدا واسطه همه ما شو و ازش برای همه مون لطف و محبت و رهایی از مشکلات رو بخواه. یا علی تو خودت خوب می دونی که چه احترامی برای ما داری.حتی خداحافظی های ما هم با نام توهست. یا علی ای پس از سو القضا حسن القضا ما رو درک کن. درپناه حق و علی نگهدارتون باشه. پ . ن :یه دوروزی دارم میرم مسافرت برمیگیرم با خبرهای خوب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 11:19  توسط محسن  | 

3-4 روز که واقعا بی خوابی داشتم و دیشب که خوابیدم و به قول خودم بی هوش شدم سر حال اومدم.

امروز هم تصمیم گرفتم نرم شرکت و توی خونه بمونم.اما از اون جایی که مثل بچه آدم نمی تونم یه جا بند شم یه تغییراتی توی خونه دادیم و یه کم خونه قیافه اش عوض شد.

خدایا این ایام ماه رمضان ما را ز بیش از قبل از لطف ات بهره مند ساز.

آمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 19:24  توسط محسن  | 

داشتم فکر می کرم که بعضی از ما آدمها از جمله خودم چقدر نعمتهای خدا رو فراموش می کنیم.

بی خودی نیست که خدا می گه وقتی توی مشکلی هستین به یاد من میفتین و وقتی نجات پیدا می کنین منو فراموش می کنین.

خدایا من بنده ناسپاس تو هستم.

مدتهاست که از تو چیزی نخواستم چون تو همه رو سخاوتمندانه به من دادی.

تصمیم گرفتم که ارتباطم رو با خدا بیشتر کنم.از هر راهی که بشه.اون به من نزدیک بود و هست اما من می خوام خودمو نزدیکتر کنم.

می خوام اگه پای بازی باشین یه بازی بکنیم.اونم اینه که از آرزوهاتون بگین.

فقط ازتون می خوام که آرزوهای واقعی باشه.خیالات نباشه.

من آرزو دارم که ...

سلامت باشم و بتونم نون حلال ببرم توی زندگیم.

آرامش داشته باشم.

دور و اطرافیانم دلاشون شاد باشه و همه سلامت باشن

مشکلات مردم کم بشه

آدمها دلاشون به خدا نزدیکتر بشه.

پول و ثروت هم به اندازه کافی برای زندگی فعلی و آینده ام داشته باشم که به کسی محتاج نباشم .


این چیزهایی که ازت خواستم برات اصلا زیاد نیست فقط کافیه که یه کم بیشتر لطف کنی.

خدایا شکرت.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 10:21  توسط محسن  | 

دیشب حدود ساعت 10-11 توی یک خیابون تقریبا خلوت منتظر بودم توی ماشین و داشتم به دوره و برم نگاه می کردم و یکدفعه متوجه شدم دقیقا در آن سمت خیابون بوته های نسبتا بلند شمشادها تکان تکان می خورد و کنجکاو شدم و دیدم یک خانمی با چادر مشکی رنگ نشسته است.بیشتر دقت کردم که نکنه یه وقت حالش بهم خورده و افتاده و داره دست و پا می زنه یا داره میلرزه  و کسی هم در آن دور و بر نبود که به دادش برسه که دیدم نه و فقط نشسته و چادر روی سرشه و داره یه کاری می کنه.

اما کاملا مستو ر بود  و بدون هیچ نشانه ایی که بدنش بخواد معلوم بشه  حس کردم که داره لباس عوض می کنه و به همین خاطر رفتم جلو تر ایستادم تا معذب نباشه اما برام یه علامت سوال هم درست شد توی ذهنم.

بعد از چند دقیقه که دور زدم و برگشتم که برم دیدم که از پشت همون بوته ها یه خانم با آرایش غلیظ و مانتو و روسری ظاهر شد که  خیلی قیافه خوبی  نداشت و دیدم که داره لباس خوابش رو هم تا می کنه و میزاره توی ساک اش.

فهمیدم که بعلللله خانم کاسبه و اومده سر کار اونوقت شب .

دلم براش سوخت و خیلی ناراحت شدم  از اینکه شاید برای امورات زندگی اومده و داره تن فروشی می کنه.




+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 14:59  توسط محسن  | 

بازهم سقوط و بازهم مرگ عده ای از هموطنان.

بازهم به سوگ نشستن.معلوم نیست که تا کی باید شاهد این بادبادکان هواپیما نما باشیم.

همه روزی خواهیم مرد اما مرگی اینچنین و به دلیل قراضه سوار شدن اصلا حق نیست.

یکی از آشنایان در هواپیما بود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 20:19  توسط محسن  | 

سلام

توی این یه ماهه یه جابجایی داشتم.اثاث کشی آدم و خسته می کنه .اما خدا رو شکر این هم گذشت و زندگی ادامه داره.

دو روز آخر هفته یه سفری داشتم .خیلی گرم بود اما خوب بود و باعث شد از آلودگی به دور باشم و دو روزی رو در کنار دوستامون آرامش داشته باشیم.

دلم برای اینجا تنگ شده بود و برای همه تون.

توی این مدت آپ نکردم اما بهتون سر می زدم.

بازم میام سراغتون.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 16:46  توسط محسن  | 

آخر هفته یه سفر به اصفهان رفتم.

شهری که من واقعا آثار تاریخی زیبا و چشم نوازی داره.

در عرض تقریبا 48 ساعت به میدان امام و مسجد شیخ لطف اله و عالی قاپو و منارجنبان و آتشگاه و حمام  آقاعلی قلی  و سی و سه پل و پل خواجو  و هتل شاه عباسی رفتم و توی مسیر برگشت هم یه سر به آبشار نیاسر رفتم.

متاسفانه زاینده رود اصلا و ابدا آبی نداشت و زنده رود مرده بود.

آبشار نیاسر هم تعریفی نداشت و مطمئنا دفعه بعدی برای دیدنش وقت نمی گذارم.

با توجه به اینکه روز پنجشنبه و جمعه به  روز اصفهان نامگذاری شده بود شهر پر شده بود از توریست های خارجی.

توی یکی از خیابانها گشت پلیس من و یکی از دوستام رو که با همسران مون توی ماشین نشسته بودیم دستور توقف داد و بعد از  بررسی مدارک ماشین و سوالات معمول  که آیا بهتون خوش می گذره و از کجا اومدین و از این سوالات  یه دفعه پرسید توی تهران چی کار می کنین؟!!!!!

ما هم جواب دادیم که داریم زندگی می کنیم.

خودش از سوالش خندش گرفت و با خنده مدارک مون رو پس داد و اغلام کرد مشکلی نیست و می تونین برین.

داشتم فکر می کردم که چرا با این همه جاذبه های تاریخی  و هنر و معماری قدیمی چرا یکبار از باعث و بانی این شهر که شاه عباس بوده تجلیل به عمل نمیارن و همیشه از پادشاهان به بدی یاد میشه؟

چرا توی برنامه ریزی ها برای جلب نظر توریست های جوان تر که می تونن برای خرید هاشون پول بیتری رو بیارن اقدامی نمیشه؟

پ.ن:این سرفه های مربوط به فصل بهار داره دیونه ام می کنه.گاهی وقتها فکر می کنم

که داخل حنجره ام رو کسی با برس خراشیده.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 17:13  توسط محسن  | 

عیدتون مبارک.با اینکه یه کم دیره اما برای تبریک هیچ وقت دیر نیست.

خواستم از همهتون تشکر کنم که صمیمانه و مهربانانه ازدواجم رو بهم تبریک گفتین.

از ته دل برای مجردها آرزوی خوشبختی رو دارم و برای متاهلین هم آرزوی دوام و خوشبختی رو دارم.

همه تون رو دوست دارم و خوشحالم که چنین دوستایی رو توی فضای مجازی دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 15:13  توسط محسن  | 

نقل  تر داریم دوماد قند و عسل داریم عروس ....

یکشنبه عروسی مان را جشن گرفتیم و جای شما در مراسم ما بسیار خالی بود.

روزی بسیار خوب  و با برکت .

امیدوارم این اتفاق برای همه مجردها بیفته و همه  متاهلین هم زندگی شاد و خوبی رو براشون آرزو می کنم.

از قدیم گفتن که بساط عروسی جور میشه دزسته که یه کم سخت شده اما واقعا جور میشه.مهم خود اون آدمها هستن که می دخوان با هم زندگی کنن.مابقی فقط مراسم و رسم و رسوماته.

ما سال جدید رو با هم آغاز می کنیم.آرزویی که در ابتدای سال ۸۷ از خدا خواسته بودم.

عید همگی مبارک.

سالی سراسر از شادی و  سلامت و ثروت رو برای همه مردم ایران زمین و همه دوستان وبلاگی ام رو آرزو دارم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 12:2  توسط محسن  | 

سال ۸۷ با همه فراز و نشیب هایی که توی زندگی همه ما داشت داره به روزهای پایانی خودش نزدیک میشه.

اعتراف می کنم که توی این مدت زمان آشنایی با شما دوستام خیلی وقتها دلم می خواست که از نزدیک ببینمتون و با هم بشینیم یه دل سیر در مورد وبلاگ هامون بحرفیم.

می خوام همه مون بیایم یه پست بنویسیم که شکل هم باشه و اونم اینه که بهترین و مهمترین اتفاق

زندگی تون توی سال ۸۷ چی بوده.

از خودم شروع می کنم :ا*ز*د*و*ا*ج.

حالا نوبت شماست.یه یاعلی بگین و به مختون یه کم ورزش بدین و بنویسین.

منتظرم.

اگه دیگه چیزی ننوشتم از همین راه دور (فضای اینترنت رو می گم)سال نو رو به همتون تبریک  می گم و امیدوارم که در نهایت سلامت و سعادت سال ۸۸ رو پیش رو داشته باشین.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 22:44  توسط محسن  |